تبليغاتX
:: پل ::

پل

محل ارتباط انسانهایی که در مسیر های مختلف حرکت میکنند


امروز 2شنبه هفتم اسفند ماه یکهزارو سیصدو هشتاد و پنج خورشیدی

دو مین روزه که  ازسفربرگشتم  ،  راستش من بدلیل نوع کارم زیاد به مسافرت میرم البته نا گفته نمونه که  از دوران کودکی عاشق مسافرت و این ور و اون ور رفتن بودم  و از این کار لذت میبرم ، سفر واسه من گاهی وقتها از خیلی چیزهای دیگه واجب تره ، حاصل این مسافرتها به جز نتایج کاری ، خاطرات تلخ وشیرین فراوان و صد البته کسب تجربیات زیادی بوده اما باور کنید یکی از بدترین مسافرتهایی که داشتم همین سفر اخیرم به یکی از استانهای کشور بود.

در این مدت هر دم لحظه شماری میکردم که کارم زودتر تموم شه و برگردم .فقط همین رو بگم که تا قبل از این فکر میکردم که لطیفه ها و جک هایی که در خصوص اقوام مختلف ایرانی در بین مردم رایجه فقط در حد شوخی و طنزه اما حالا مطمئنم که به قول قدیمیها "" تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها"" البته بازهم ناگفته نمونه که  در مسائلی که یه جورایی مربوط به جامعه میشه هیچ قانون کلی رو نمیشه در خصوص یک جمع بطور قطع و یقین نوشت  و همیشه استثناهایی وجود داره ،............ بگذریم

روز دومی که به یکی از ادارات برای انجام کارهای اداری مراجعه کردم  حسب اتفاق با آقایی حدود 25 ساله آ شنا شدم که از قضا یه جورایی همکار بودیم و محل اقامتش همون هتل محل اقامت من بود  خیلی خوشحال شدم از این که لا اقل یه همدمی پیدا کردم  شبها که به هتل بر میگشتم  توی لابی ساعتها با هم صحبت میکردیم و براساس همون خصلت همیشگیم که خیلی زود با سایرین گرم میگیرم و دوست میشم با همین رفیق تازه هم خیلی زود صمیمی شدیم از هر دری گفتیم و شنیدیم  بچه یکی از مناطق شمال کشور بود و مثل خیلی ها بدنبال کار ساکن  پایتخت شده بود  و به نامزدش خیلی علاقه داشت و حداقل روزی چند مرتبه با هاش تماس میگرفت،   به قول خودم ازش خط میگرفت  (البته به شوخی) ، نقشه های زیادی واسه آیندش داشت ، روزی چند تا سیگار میکشید ، یه مقداری هم عاطفی بود و ..... شب آخری که مسافرتش تموم شد و فرداش  میخواست برگرده ناخواسته و بدون هیچ منظوری یه سئوال ازش پرسیدم ، گفتم شما سنی مذهب هستی؟  یه وقت احساس کردم که  رنگش مثل گچ سفید شد و بد جوری جا خورد یه کم مکث کردم و بعد گفتم  ناراحت شدی؟

گفت نه  ،  پرسیدم  پس چرا این جوری شدی؟

گفت چه جور بگم  خیلی از بهترین دوستام  وقتی که این قضیه رو فهمیدن رابطشون  با من تغییر کرده دیگه مثل گذشته با من گرم نمیگیرن ، چند جا هم خواستم استخدام بشم واسه همین قضیه مانع شدن ،  حالا هم میترسم  دوستی ما بخاطر همین مسئله به هم بخوره

گفتم ای بابا  قضیه رو خیلی بزرگ کردی   فکر نکنم اینجوری که میگی باشه  شاید موضوع  جوری دیگه بوده؟

راستش من که اصلا فکر نمیکنم تفاوت مذهب /  زبان / نژاد یا ... مهم باشه  به نظر من مهم شخصیت و منش انسان و طرز رفتار اونه نه چیز دیگه حالا هر کی میخواد از هر قوم و قبیله ای باشه و به هر زبونی صحبت کنه یا به هر مسلکی عقیده داشته باشه  این فقط یک موضوع شخصیه و بخودش مربوطه ، مهم واسه من همون منش اجتماعیه شخصه نه چیز دیگه  بقول قدیمی ها"" مردم آزار نباش و هر چه خواهی باش""

 

 

+نوشته شده دردوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط پل |

چند شب پیش منزل یکی از آشنایان مهمان بودیم. میزبان ما مردی حدودا"شصت ساله بود  . وارد که شدیم با خوشرویی  به استقبال ما اومد و طبق معمول  با گرمی خاصی شروع به احوال پرسی و خوش و بش کرد تمام مدتی هم که ما مهمان ایشون و خانوادش  بودیم  انصافا" از مهمان نوازی چیزی کم نگذاشتند.

از قضا بنده ارادت خاصی به جناب آقای میزبان دارم و ایشان هم متقابلا" بد جوری به بنده حقیر علاقه داره

البته یه وقت فکر نکنید که  این علاقه از اون نوع علاقه های عاشقونه متداوله ،

این علاقه و ارادت ما بیشتر شبیه یه نوع بیماری مزمنه که هر جند وقت یکبار عود میکنه و گاهی وقتها مریض رو تا پای  سکته و مرگ پیش میبره  حالا میگید چطور ؟  خوب توضیح میدم

حقیقت اینه که میزبان ما که دارای تحصیلات عالیه است یه خصوصیت جالب هم داره و اون اینه که   نخست علاقه زیادی به بحث و جدل داره  دوم   بیشتر اوقات دچار سردردهای مزمن میشه و سوم اینکه   معمولا" در پایان هر  بحث و جدلی به شدت دچار کاهش فشار خون میشه و این فشار خون به کمک اون سردرد   حسابی از خجالتش در میان وهر چند هم اطرافیان بهش توصیه میکنند که  با کسی بحث نکن فایده ای نداره خلاصه اینکه از این بابت شهرتی در بین فامیل به هم زده ، اون شب هم تا چشمش به من افتاد فوری سر یه بحث رو باز کرد  موضوع هم این بود که :  ما  از لحاظ فرهنگی هرافتخاری که  داریم  از برکت سر اسلام هست و تمام دانشمندان و شخصیتهای برجسته ما  مربوط  به بعد از ورود اسلام به سرزمین ما هستند و در دوران  قبل از  اسلام  ایران  کشوری (با عرض معذرت)  بی تمدن و ... بوده    و اگر هم ادعایی غیر از این دارید  اسم چند تا از دانشمندان برجسته ایرانی در اون دوران رو ذکر کنید یا لا اقل چند تا کتاب علمی یا ادبی و یا ....

بد جوری تو مخمصه افتادم  از طرفی میدونستم که فرهنگ ما بسیار غنی و ریشه داره و این رو تاریخ ما ثابت میکنه و از طرفی هم حق با او بود چون هرچی  با ذهن خودم کلنجار رفتم به جز یکی دو مورد ادیب و دانشمند مثل بزرگمهر و تنسر و کرتیر و ... ، که اون هم یا  وزیر بودند و یا موبد چیزی پیدا نکردم  .

 

حالا اگه یه وقت این سئوال رو یه خارجی از ما بپرسه چه جوابی باید بهش بدیم؟

تقصیر رو گردن کی بندازیم؟ بگیم در هجوم اعراب به ایران خلیفه اعراب دستور داد تمام کتابخانه ها رو بسوزونند چون با وجود قرآن به هیچ کتابی نیازی نیست؟ و بالطبع وقتی کتابها رو سوزوندند نام نشان نویسنده اونها هم ازبین رفت؟

بگیم  تو کشور ما یه رسم بد بوده و هست و اون اینه که هر کی به حکومت میرسه می خواد تمام آثارگذشتگان رو از بین ببره و معمولا از  گذشتگان به بدی یاد میکنه و اونها رو دست نشانده اجنبی و غیره میدونه و خودش رو برگزیده خدا  ( نمونش : سوگند نامه اردشیر بابکان در فارس و ..... )  

 

واقعا" چه جواب قانع کننده ای داریم؟

 

هر چند برای خودم با وجود تمام آثار بجا مونده از گذشته این واقعیتیست انکار ناپذیر  که اداره کشوری بزرگ مانند ایران اون زمان که از کاشغر(سین کیانگ فعلی) در چین تا مقدونیه در اروپا و از قزاقستان تا یمن  و مصر و لیبی گسترده بوده اونهم به مدت چندین قرن، بدون دانش و بهره بردن از قدرت اندیشه  امکان پذیر  نبوده و نیست.  

 

اندیشه

 

+نوشته شده درپنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط پل |

 

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ

 كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ

وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ

 بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ       << نور ۳۵ >>


خدا نور آسمان ها و زمين است ; وصف نورش مانند چراغدانى است كه در آن ، چراغ پر فروغى است ، و آن چراغ در ميان قنديل بلورينى است ، كه آن قنديل بلورين گويى ستاره تابانى است ، [ و آن چراغ ] از [ روغن ] درخت زيتونى پربركت كه نه شرقى است و نه غربى افروخته مي  شود ، [ و ] روغن آن [ از پاكى و صافى ] نزديك است روشنى بدهد گرچه آتشى به آن نرسيده باشد ، نورى است بر فراز نورى ; خدا هر كس را بخواهد به سوى نور خود هدايت مي  كند ، و خدا براى مردم مثل ها مي  زند [ تا حقايق را بفهمند ] و خدا به همه چيز داناست .

ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَةَ نُوحٍ وَاِمْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ

فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئًا وَقِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ     << تحریم ۱۰>>


خدا براى كافران ، زن نوح و زن لوط را مثل زده كه تحت سرپرستى و زوجيت دو بنده شايسته از بندگان ما بودند ، ولى [ در امر دين و دين دارى ] به آن دو [ بنده شايسته ما ]خيانت ورزيدند ، و آن دو [ پيامبر ] چيزى از عذاب خدا را از آن دو زن دفع نكردند و  [ هنگام مرگ ]به آن دو گفته شد : با وارد شوندگان وارد آتش شويد .

+نوشته شده درشنبه نهم دی 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط پل |

مرد گفت: شب جمعه این هفته  میشه شب یلدا 

باهمه  خواهر برادرها صحبت کردم  اگه شما هم موافق باشید  همگی بریم خونه پدرم

خیلی وقته  بهشون سر نزدیم  اگه بریم  از تنهایی در میان و خوشحال میشن    همه دور هم جمع میشیم فکر کنم خوش بگذره

بچه ها شادی کنان هورا کشیدند  

زن گفت: باشه من موافقم و با خود اندیشید!!!

عصر پنجشنبه

مرد که بخونه رسید با شادی گفت : خوب زود آماده بشید که باید راه بیفتیم حالا همه منتظر ما هستند

هیچ کس جواب نداد

بچه ها دمق و غمگین

زن گفت:  با زن داداش ها صحبت کردم     گفتند که نمیتونیم بیاییم  میدونی هوا سرده و.....

 

+نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط پل |

ضرب المثلها یکی از شیرین ترین و در عین حال جالب ترین عبارات ادبی  یا بقولی  کلمات قصار هر فرهنگ و جامعه ای هستند  که معمولا" برای درک بهتر مطالب و  تاثیر گذاری بیشتر بر مخاطب مورد استفاده قرار میگیره  حالا این ضرب المثلها میتونند بنحوی بیان کننده ارزشهای یک جامعه هم باشند برای من که مسلمانم خیلی جالب بود که  ببینم خداوند در  کتاب آسمانی ما برای بیان مقاصدش از چه مثلهایی استفاده میکند و چگونه و به چه چیزهایی مثل میزند  

 ( در بازنگاری متن و ترجمه آیات  از سایت عرفان استفاده شده www.erfan.ir )

إِنَّ اللَّهَ لاَ يَسْتَحْيِي أَن يَضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُواْ فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ

مِن رَّبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُواْ فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَـذَا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَيَهْدِي بِهِ

كَثِيراً وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ       بقره ۲۶
بى ترديد خدا [ براى فهماندن مطلبى به مردم ] از اينكه به پشه و فراتر از آن [ در كوچكى ] مَثَل بزند ، شرم نمي  كند ; اما اهل ايمان آگاهند كه آن مثل از سوى پروردگارشان درست و حق است و اما كافران مي  گويند : خدا از اين مثل چه اراده كرده است ؟ ! خدا بسيارى را به آن مثل [ به خاطر عدم دقت و مطالعه ] گمراه مي  كند ، و بسيارى را به آن مثل [ به سبب درك صحيح ] هدايت مي  نمايد; و جز فاسقان را به آن گمراه نمي  كند.

 مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَاراً فَلَمَّا أَضَاءتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي

ظُلُمَاتٍ لاَّ يُبْصِرُون  بقره ۱۷
سرگذشت آنان مانند كسانى است كه [ در شب بسيار تاريك بيابان ] آتشى افروختند [ تا در پرتو آن خود را از خطر نجات دهند ] ، چون آتش پيرامونشان را روشن ساخت ، خدا [ به وسيله توفانى سهمگين ] نورشان را خاموش كرد و آنان را در تاريكى هايى كه مطلقاً نمي  ديدند واگذاشت.

وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ         بقره  ۱۷۱
داستان [ دعوت كننده ] كافران [ به ايمان ] ، مانند كسى است كه به حيوانى [ براى رهاندنش از خطر ] بانگ مي  زند ، ولى آن حيوان جز آوا و صدا [ آن هم آوا و صدايى كه مفهومش را درك نمي  كند ]نمي  شنود . [ كافران ، در حقيقت ] كر و لال و كورند ، به همين سبب [ درباره حقايق ]انديشه نمي  كنند .

 مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ

حَبَّةٍ وَاللّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ     بقره ۲۶۱
مَثَل آنان كه اموالشان را در راه خدا انفاق مي  كنند ، مانند دانه اى است كه هفت خوشه بروياند ، در هر خوشه صد دانه باشد ; و خدا براى هر كه بخواهد چند برابر مي  كند و خدا بسيار عطا كننده و داناست .

 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكُم بِالْمَنِّ وَالأذَى كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاء النَّاسِ وَلاَ

يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لاَّ

يَقْدِرُونَ عَلَى شَيْءٍ مِّمَّا كَسَبُواْ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ    بقره  ۲۶۴
اى اهل ايمان ! صدقه هايتان را با منت و آزار باطل نكنيد ، مانند كسى كه مالش را به ريا به مردم انفاق مي  كند و به خدا و روز قيامت ايمان ندارد ، كه وصفش مانند سنگ سخت و خارايى است كه بر آن [ پوششى نازك از ] خاك قرار دارد و رگبارى تند و درشت به آن برسد و آن سنگ را صاف [ و بدون خاك ] واگذارد [ صدقه ريايى مانند آن خاك است و اين رياكاران ] به چيزى از آنچه كسب كرده اند ، دست نمي  يابند و خدا مردم كافر را هدايت نمي  كند .

 وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَتَثْبِيتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا

وَابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِن لَّمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ     بقره ۲۶۵
ومثل كسانى كه اموالشان را براى طلب خشنودى خدا و استوار كردن نفوسشان [ بر حقايق ايمانى و فضايل اخلاقى ] انفاق مي  كنند ، مانند بوستانى است در جايى بلند كه بارانى تند به آن برسد ، در نتيجه ميوه اش را دو چندان بدهد ، و اگر باران تندى به آن نرسد باران ملايمي مي  رسد [ و آن براى شادابى و محصول دادنش كافى است ] و خدا به آنچه انجام مي  دهيد ، بيناست .

إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاء فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ

وَالأَنْعَامُ حَتَّىَ إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّيَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَآ أَتَاهَا أَمْرُنَا

 لَيْلاً أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ     يونس ۲۴
در حقيقت ، داستان زندگى دنيا [ در زود گذر بودن ] مانند آبى است كه از آسمان نازل كرديم ، پس گياهان و روييدنى هاى زمين از آنچه مردم و چهارپايان از آن مي  خورند ، با آن آب در آميخت [ و رشد و نمو يافت ] تا آن گاه كه زمين [ سرسبزى و نهايت زيبايى و ] زينتش را [ از آن همه روييدنى هاى رنگارنگ هم چون عروس ] بر خود گرفت ، و اهل آن گمان كردند كه قدرت [ هر نوع بهره بردارى را ] از آن [ چهره زيبا و آراسته ] دارند ، [ كه ناگهان ] فرمان ما در شبى يا روزى [ به صورت سرمايى سخت يا صاعقه اى آتش زا يا توفانى بنيان كن ] به زمين رسيد ، پس همه گياهان را به صورت گياهان خشك درو شده درآورديم كه گويى ديروز [ چنين زراعتى ] وجود نداشته . اين گونه نشانه ها [ ى قدرت خود ] را براى گروهى كه مي  انديشند ، بيان مي  كنيم .



+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط پل |

در یکی از جنگها انوشیروان در مضیقه مالی قرار میگیره  ، اطرافیان  میگن که در این نزدیکی کفاشی رو میشناسند که دارایی زیادی داره و میتونه خرج جنگ رو بده و  پادشاه رو از تنگنای مالی  نجات بده اگه پادشاه موافق باشند از اون کمک بگیرن

شاهنشاه موافقت میکنه و چند تن رو برای دریافت پول به سوی کفاش روانه میکنه اما کفاش توانگر در ازای پرداخت  هزینه جنگ و سپاه  از شاه تقاضایی داره  . و اون تقاضا اینه که اجازه بدن فرزندش در کنار شاهزاده گان درس بخونه

 فرستادگان این درخواست رو به عرض انوشیروان میرسونند ولی شاه از قبول اون خودداری میکنه و  میگه  این که افراد عادی درس بخونند وبا سواد بشن تخطی  از قوانین  پادشاهی هست و نمیتونه درخواست کفاش رو قبول کنه و به همراهانش میگه بدنبال  جایی دیگه واسه تامین مخارج سپاه باشند و بقولی "عطایش را به لقایش بخشید"

برداشت اول(به نقل از کتب درس و غیر درسی  معاصر)

انوشیروان فرد ظالمی بوده و حکومت اون مملو از بی عدالتی و ظلم و تبعیض بوده که حتی اجازه درس خوندن به اتباع عادی کشورش رو نمیداده

 

برداشت دوم(البته به قول یکی از اندیشمندان معاصر)

انوشیروان  فردی  قانون مدار بوده به طوریکه در بحبوحه جنگ و در شرایط دشوار هم حاضر به مصلحت اندیشی و عبور از قانون نشده و به قانون کشورش (هر چند بد) وفادار بوده

انوشیروان پادشاه عادلی بوده چون   نخست اینکه در حکومت اون  حتی یک کفاش هم تامین مالی داشته و تونسته   ثروت زیادی رو جمع کنه دوم اینکه در اون شرایط (به قولی مرگ و زندگی)انوشیروان  به اتباع کشورش(نمونش همین کفاش)زور نگفته و اموال اونها را به زور تصاحب نکرده با اینکه به بهانه وضعیت جنگی و این جور حرفها میتونست این کار رو بکنه

 

نظر شما چیه؟

 

+نوشته شده درسه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط پل |

تا حالا به مطالب وبلاگها دقت کردید؟

منظورم محتوای مطالب نیست

منظور من طرز نگارش مطالب هست یا بهتر بگم  نحوه نگارش

اگه من اشتباه نکرده باشم  ما یه دستور زبان فارسی داریم که تقریبا" تمامی بزرگان ادب پارسی و  کسانی که دست به قلم هستند خود رو مقید و موظف به رعایت آداب نگارش می دانند و تمامی ما هم با آثار ارزشمند این بزرگان آشنا هستیم

از طرفی هم خیلی از نویسندگان حرفه ای و غیر حرفه ای که بیشتر  دستی در نشر وبلاگ و از این قبیل دارند مطالبشون رو با فرمی جدید و بدون توجه یا لااقل کم توجه  به اسلوب نگارش سنتی  ارائه میدن یا شاید هم به خاطر سادگی و بی تکلف بودن این طرز نوشتن رو انتخاب میکنند

که البته با توجه به گستردگی و تعداد زیاد مخاطبان  این شیوه جدید رفته رفته داره جای خودش رو  در ادبیات کتبی جامعه باز میکنه و بعضی ها هم به عنوان نگارش عامیانه به اون یه جورایی رسمیت میدن

حالا این وسط یک عده جبهه میگیرن و از این شیوه جدید به عنوان یک خطر و فاجعه برای زبان پارسی یاد میکنند و عده ای هم از اون دفاع میکنند

نا گفته نمونه که معمولا" هر تغییری در جامعه بتدریج و در بین عامه مردم شروع و در نهایت در کل جامعه رواج پیدا میکنه تا کاملا" رسمی بشه

  نظر شما چیه ؟

آیا این نگارش عامیانه دستور زبان پارسی رو تهدید میکنه یا باعث بالندگی و پویایی اون میشه؟

آیا این تغییر در نحوه نگارش ضرورت داره یا نه؟

به نظر شما بهتر مطالب  خودم رو بصورت نگارش سنتی و رسمی  ارائه بدم یا همین جوری با گفتاری عامیانه باشه؟

 

 

+نوشته شده درسه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط پل |

تا حالا پیش آمده کسی که دچار مشکلی شده از شما راهنمایی بخواد؟

 چطور راهنماییش کردید؟

آیا راهنمایی شما مشکلش را حل کرده یا ........

من در اینجا قصد ندارم  به کسی درس بدم یا حتی کسی را راهنمایی کنم چون میدونم تمام راه حلهای ما برای رفع مشکلات ناشی از عقاید و البته تجربیات ماست بنابراین آن چیزی را که در اینجا مینویسم نیز از این قائده مستثنی نیست فراموش نکنیم که کپی برداری از راه حلهای دیگران همیشه چاره ساز نیست چون هر مسئله ای شرایط خاص خودش رو داره و راه حل خاص خودش.

 

آنچه که من فکر میکنم اینست که  هر مسئله ( معمولا مسائل قضایی اینگونه اند)از سه قسمت تشکیل شده بنابراین    وقتی دچار مشکلی  میشویم  برای  حل آن باید  ابتدا سه مسئله  را حل کنیم. ( یه جور الگوریتم)

 

اول  اینکه  ما باید شناخت خوب و کاملی از طرف اول مسئله یعنی خودمان داشته باشیم    (خودشناسی )

از خودشناسی  هر چه بگم کم گفتم ولی باور کنید موفقیت  در زندگی  تا حدود زیادی مرهون شناخت ما از خودمان هست اینکه ما چه عقایدی داریم و عکس العملهای ما در مقابل مسائل مختلف چیست نسبت به چه چیزهایی حساسیت داریم و تحمل ما چقدر هست و باید و نباید های ما کدام هستند امکانات و توانایی های ما چقدر هست و .....

دوم  طرف مقابل رو خوب بشناسیم  حالا این طرف مقابل میتونه یه شخص   یا  یک  مجموعه افراد یا یک نهاد یا سازمان  یا حتی تمام جامعه  باشه

و بلاخره سوم اینکه مشکل و مسئله پیش آمده را به درستی درک کنیم ( ماهیت مسئله و عوامل بوجود آورنده آن و....)

و در نهایت با درایت و هوشیاری و بر اساس  عقل و منطق قاطعانه تصمیم بگیریم و راه  درست رو انتخاب کنیم

 

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط پل |

وارد کلاس شد و یکراست رفت کنار وایت برد
بدون هیچ گونه سخنی  و بی توجه به جو کلاس روی وایت برد این جمله رو نوشت

سئوال امتحان پایان ترم (۲۰ نمره)

"  آیه هایی که کلمات  فؤاد یا  افئده در آنها ذکر شده  را به همراه  معنی  بنویسید"

همه بهت زده شدیم و با یک جور حس کرخی وبی تفاوتی  به اصطلاح سئوال امتحانی رو یادداشت کردیم

 پیش خودم گفتم این دیگه چه جورشه؟

از همین حالا سئوال رو لو  میده

شاید هم سر کاری باشه

و کلی شاید و حدس و گمان دیگه

نا گفته نمونه که بیشتر هم کلاسی هام هم همین فکر ها رو میکردن

اون ترم گذشت  و بیشتر بچه ها از اون درس نمره عالی گرفتند البته کار زیاد سختی نبود  اما یک خاطره شیرین شد واسه همه ما  و یه شروع خوب شد واسه خیلی ها  که به  مسائل  جور دیگه ای نگاه کنند 

 یادم هست که وقتی از سالن برگزاری امتحانات  خارج شدم یکی از دوستان گفت خدا پدر این استاد رو بیامرزه لا اقل بخاطر امتحان هم که شده مجبور شدیم( بخونید توفیق نصیبمون شد) یک بار هم که شده قرآن رو بخونیم 

و این یک بار ختم قرآن  .....

با همین یک سئوالش به خیلی از سئوالهای ناگفته ما جواب داد

اون ترم  استاد  نمره ۲۰ گرفت


 

+نوشته شده درپنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط پل |

تا حالا شنیدید که میگن"" فلانی رو جو گرفته""  ویا ضرب المثل هایی از این قبیل، نمیدونم ماجرایی رو که میخوام براتون نقل کنم  مصداق  این ضرب المثل  هست یا نه

این ماجرا رو یکی از اقوام معتمد برای من تعریف کرد من هم واسه شما تعریف میکنم و شما هم ........

   خرداد امسال یکی از دوستان نزدیکم که از قضا سید اولاد پیغمبر و طلبه علوم دینی هست رو دیدم پس احوال پرسی  های همیشگی پرسیدم که کجایی و چه کار میکنی ؟

گفت:چند وقتی هست که به عنوان مبلغ به یکی از روستاهای اطراف  اعزام شدم و اونجا مشغول هدایت خلق الله هستم !!!

گفتم :  قدر این موقعیت رو بدون و از آرامش و هوای پاک روستا حسابی استفاده کن ، من بجای تو باشم همانجا ماندگار میشم

گفت : دعا کن که زودتر از اونجا خلاص بشم و بر گردم

گفتم: چرا مگر اونجا مشکلی داری

گفت:اتفاقا" مردم خوب و خونگرمی  داره ولی می ترسم  چندتا از جوانهای شدیدا" متعصب و مذهبی و ساده دل !!!   منو بکشند

گفتم: ای بابا مگر چکار کردی؟

گفت: هیچی

گفتم : پس داستان چیه؟

گفت: در یکی از روستاهای همجوار بقه متبرکه امامزاده ای هست که اتفاقا" خیلی هم مورد توجه مردم منطقه قرار گرفته و مردم اطراف به اون ارادت خاصی دارن جمعه ها مردم زیادی برای زیارت به اون روستا میرن ، چند روز پیش چند تا از جوانهای روستای ما که خیلی هم بچه های خوب و با خدایی هستن پیش من اومدن و گفتند که  مشکلی دارن که فقط من میتونم بهشون کمک کنم

 وقتی مشکلشون رو طرح کردند  از تعجب شاخ در آوردم

گفتم: مشکلشون چی بود؟

گفت:   گفتند حقیقت اینه که  روستای ما با روستایی که امامزاده داره سر همه چیز با هم رقابت داریم  و ما از هر لحاظ از اون روستا جلو هستیم الا یک مورد و اون هم داشتن امامزاده

و حالا اگر شما لطف کنید و اجازه بدید که ما شما رو که  سید اولاد پیغمبر هست بکشیم و همین جا دفن کنیم اونوقت  یک بارگاه براتون میسازیم و ما هم صاحب یک امامزاده میشیم

من که نمیدونستم بخندم یا گریه کنم  براشون کلی توضیح دادم که  باور کنید من امازاده نیستم  و کشتن من بجز درد سر و گرفتاری هیچ سودی برای شما و روستای شما ندارد   ولی اصلا" به خرجشون نرفت که نرفت

حالا میترسم که بلاخره اون بندهای خدا فکرشون رو عملی بکنند

گفتم: زیاد جدی نگیر اونها چون دوست دارن خواستن باهات شوخی کنن وگرنه کدام عقل سلیم این چنین فکری میکنه

// حدود یک ماه بعد سراغش رو از یکی از دوستهای مشترکمون  گرفتم گفت مگه خبر نداری ؟ گفتم چی رو ؟ گفت بنده خدارو توی همان روستایی که مبلغ بود کشتند و ...............

از تعجب و ناراحتی کم مونده بود سکته کنم  

 

+نوشته شده درپنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط پل |

بازهم ماه رمضان از راه رسید

ماهی که یه فرصت خوب برای خود سازی و عبادته  یه فرصت برای اینه  تلاش کنیم که به انسانیت نزدیکتر بشیم  البته اگه شیطون بزاره !!!! و ما به معنای واقعی روزه دار باشیم  در پایان میتونیم  تاثیرات خوب آن رو در خودمون ببینیم   و البته خیلی ها میبینند.

 اگه این چند ساله رو به رفتار ما ایرانی ها در ماه رمضان خوب دقت کرده باشیم (نمونه اون  اخبار و تبلیغات در صدا و سیما)  متوجه چیزهای جالب و عجیبی میشیم که البته از ما ایرانی ها زیاد هم بعید نیست ( البته داخل پرانتز این رو بگم که من از مردمان سایر بلاد اسلامی خبری ندارم و شاید این گفتار در مورد اونها هم صادق باشه ولی در مورد ما ایرانی ها آنچه که به چشم میبینم گواه همین حقیقته)

راستش از هر کی بپرسی ماه رمضان چه فرقی با سایر ماه های سال داره یه جواب خوب و البته تا حدی کلیشه ای بهت میده تقریبا" به این مضمون  که" ماه رمضان ماه مهمانی خداست / ماه خودسازی و پرداختن به جنبه معنوی و ........"

 هر کدوم از ما در وهله اول فکر میکنیم خوب آدم روزه دار باید در طول ماه کمتر بخوره و بیشتر عبادت و  تلاش کنه (البته اگه قبول داشته باشیم که کار کردن هم عبادته) اما آیا واقعا" اینطوریه؟

در ماه رمضان ما به جای سه وعده غذا در طول شبانه روز 2 و بعضی ها هم 1 وعده غذا میخورن  طبیعی اینه که مقدار مصرف مواد غذایی در این ماه کم بشه (یه سری به قنادی ها و بازار مواد خوراکی بزنید!!! )و  روزه داران محترم هم به تغذیشون کمتر  توجه کنند اما در عمل درست بر عکسه مردم بیشتر میخورند و در همان 2 وعده غذا حسابی از خجالت اون یه وعده غذایی که جاش خالیه  در میان  و خیلی از ما ها باور کنید بعد از ماه رمضان وزن اضافه میکنیم   خوب این از تغذیه و اما از کار و تلاش هم که چی بگم؟

 ساعات کار ادارات و .... کمتر میشه  و مردم بجای  کار و عبادت بیشتر میخوابند  و استراحت میکنند و ...

این هم از روزه داری ما ایرانیها واقعا" ما مردمان جالبی هستیم   همه کارهامون یه جورایی  عجیبه

حالا باز هم اگه از ما بپرسند ماه رمضان چه فرقی با سایر ماههای سال داره باید چه جوابی بدیم؟  

+نوشته شده درشنبه یکم مهر 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط پل |

چند تا از دوستان گرامی ایمیل زده بودند که نقشه های پست قبلی قابل دیدن نیست

باور کنید من نمیدونم مشکل از کجاست شاید از سرور باشه شاید هم از جای دیگه  الله اعلم

به هر حال من لینک نقشه ها رو در زیر قرار میدم امیدوارم که مشکل دوستان حل بشه

نقشه قبل از تجزیه

نقشه بعد از تجزیه 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط پل |

 قبل از تجزیه

بعد از تجزیه

 

چند وقت پیش این دو تا نقشه رو توی یکی از سایت های خبری (بازتاب)دیدم که در باره اون مطلبی نقل شده بود به این مضمون که یکی از نظریه پردازان آمریکایی (یا چیزی به این مضمون) کتابی منتشر کرده و در آن کتاب به قول خودش در باره نظم نوین خاورمیانه یا همون خاورمیانه جدید  طرحی رو ارائه کرده (البته این طرحش به سالهای قبل برمیگرده) و گفته که نقشه کشورهای خاورمیانه بعد از اجرای طرحش به این شکل در میاد.

حالا بگذریم که من از دیدن این نقشه ها حسابی حالم گرفت و کلی حرص خوردم که به قولی ما چی بودیم و حالا چی شدیم و اگه غفلت کنیم چه که نخواهیم شد ولی چندتا سئوال تو ذهن من نقش بست که

 ۱-اصولا چرا دیگران فکر میکنند که هر نقشه شومی رو که در سر دارن میتونند در باره ما اجرا کنند؟

۲- مگر در کشور ما چه خبری هست که که از سالیان دور تا به امروز مرتب در حال تجزیه شدن است؟(جهت اطلاع یه نگاهی به نقشه ایران در ادوار مختلف تاریخ بندازید)

۳- آیا ما خودمون بهانه دست دیگران نمیدیم که برامون نقشه بریزند و به راحتی تو کشورمون دخالت کنند؟ (به حوادث اخیر کشور توجه کنید)

و..........

براستی اگر همه ما یکدل و متحد و آگاه باشیم آیا بازهم چنین طرحهایی مجالی برای اجرا دارند؟

امیدوارم روزی نرسه که به خودمون بگیم " خود کرده را تدبیر نیست "

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط پل |

راستش نمیخواستم توی این وب عکس بذارم ولی چون یکی از دوستان علاقمند به خط و خوشنویسی  هست به خاطر اون این  عکس رو اینجا گذاشتم امیدوارم که بپسندید

+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط پل |

در بین اقوام  ما اتفاقاتی رخ میده که بعضی از اونها جالبه مثلا چند تا از زنهای فامیل که رابطه  چشم وهم چشمی حسنه ای با هم دارند و از قضا هیچکدو مشون دلخوشی از شوهراشون ندارند( البته به گفته خودشون)

وقتی به هم میرسند و به قولی جمعشون جمع میشه شروع میکنند به  پز دادن در باره شوهراشون و چه صفات نیک و پسندیده ای که به شوهراشون نسبت نمیدن

 یکی میگه شوهرم تا حالا به من " تو " نگفته 

( دروغ محض : این یکی تا حالا4 بار به پزشکی قانونی رفته و 2 بار هم به خاطر ضرب و شتم های جانانه از آقاش به دادگاه شکایت کرده و دیه گرفته)

دومی میگه شوهر من اینقدر دست و دلبازه که  بچه ها هر چی بخوان فوری   براشون میگیره

(دروغ محض: بچه های این خانم به پدر شون میگن " ریال " علت رو که پرسیدم گفتند که آخه هر وقت از بابامون چیزی میخوایم میگه " ریال " یعنی حتی یک ریال هم ندارم که واسه شما خرج کنم )

سومی میگه شوهرم اصلا طاقت دوری از من رو نداره  و اصلا دوست نداره  از کنار من دور بشه

( دروغ محض: تا جایی که من میدونم شوهر این خانوم صبح علی الطلوع از خونه میره و نصف شب بر میگرده تازگی ها هم فکر کنم که شلوارش دو تا شده چون بعضی از شبها اصلا خونه نمیاد)

و....

حالا  این بند های خدا خودشون میدونند دارن دروغ میگن ولی بخاطر  کور کردن چشم حسود و لج طرف رو در آوردن این دروغها رو سر هم میکنند تازه زمانی هم  که این خانوم ها بر میگردن خونه بخاطر همین دروغهای زیبا با شوهراشون حسابی دعوا میکنند که برو  فلانی رو ببین  هیچ وقت صداشو بلند نمیکنه / فلانی از کنار زنش دور نمیشه و اصلا طاقت دوریشو نداره  فلانی چقدر  سخاوتمنده و....چند روزی  اخم و دعوا و اوقات تلخی  بخاطر چی؟ هیچ  باور کنید بخاطر  یه مشت دروغ  یعنی جدال بر سر هیچ   و این  نمونه کوچکی از جامعه زمان  ماست 

میگن  یکی از علائم آخر الزمان اینه که  وقایع عجیب و غریب زیاد میشه و مردم  چیزهایی میبنند و میشنوند که قبلا ندیده  و نشنیده بودند  خب به نظر من  زمانه ما بی شباهت به آخر الزمان نیست دلیلش هم همین وقایعی هست که هر روز در دور و بر ما اتفاق میافته و از اونجا که ما به خیلی چیزها بی توجه شدیم  و یا عادت کردیم   اصلا متوجه بعضی از این رخدادهای جالب نمیشیم   یکی از این رخدادهای جالب همین دروغ های جور واجوری هست که در جامعه رواج پیدا کرده و بیشتر ما میدونیم که دروغ هستند  ولی باز هم بیشتر ما اون دروغها رو باور میکنیم  مثلا اگر شما چند روزی خبرهایی رو که میشنوید حالا از مطبوعات گرفته تا رادیو و تلویزیون و سایر رسانه ها  به دقت دنبال کنید متوجه این قضیه  خواهید شد یه روز یکی از همین رسانه یک خبر رو با آب و تاب فروان و به نقل از یک منبع موثق اعلام میکنه و بلا فاصله سایر رسانه ها هم  از اون نقل قول میکنند  و اون خبر میشه  بحث روز تمام مجالس و مردم و رسانه ها این وسط معمولا  یک گروه از اون خبر خوشحال میشن و طرفداری میکنند  به به و چه چه و یک گروه هم ناراحت میشن و شروع میکنن به تکذیب و  توجیه و دفاع  ، و همین جوری  مدتی همه به جون هم میافتند و بعد از یک مدت که همه داد و فریاداشون رو زدند و حسابی همدیگر رو کتک کاری کردند واعصابشون اساسی خرد شد  اعلام میشه که اصلا هم چین چیزی نبوده و نیست و اون خبر کذب محض بوده و همه چیز رو به کلی منکر میشن یعنی به بیانی دیگر همه  ملت سر کار بودند   و این هم یعنی همون جدال بر سر هیچ .

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط پل |

این روزها مصادفه با نیمه شعبان سالروز تولد حضرت مهدی(عج)امام دوازدهم شیعیان است

من ضمن تبریک به تمام  منتظران و عدالتخواهان جهان میخواهم چند سئوال رو مطرح کنم  اما قبل از طرح سئوالام این رو بگم که این اندیشه وجود یک ناجی و انتظار برای ظهورش  از گذشته های دور و تقریبا در بین تمامی ادیان و ملتهای مختلف وجود داشته و هنوز هم داره  منتها هر ملتی اون رو به یک اسم میشناسه و اما سئوالات من:

اصلا معضلات جامعه امروزی چیه  که برای حلش  باید دنبال   یه ناجی بود؟

آیا بشر امروزی با وجود رشد اجتماعی و بلوغ فکری نمی تونه که مشکلات جامعه خودشو حل کنه؟

مگه خداوند به بشر تمام امکانات لازم ( عقل و هوش و قدرت تصمیم گیری و ....)برای عبور از موانع در راه رسیدن به سعادت رو نداده ؟پس چرا این بشر همیشه دنبال یک ناجی میگرده؟

آیا بشر برای رفع مشکلات و معضلات جامعه امروزی راه حلی نداره یا  راه حلی داره اما نمیتونه اون رو اجرا کنه؟

 چرا ما همیشه منتظریم که  یک دست غیب بیاد و مشکلاتمون رو حل کنه؟

 آیا اصلا؛ جامعه بشری نیاز به یک منجی داره یه نه؟

و خیلی سئوالات دیگه؟

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط پل |

 این وبلاگ نویسی هم واسه خودش عجب  عالمی داره  یکی از خوبیهاش اینه که  هر چی رو  تو دل و مغزت هست میتونی بی رو در وایسی بنویسی و در معرض قضاوت دیگران قرار بدی  و خوب بعضی ها هم لطف میکنند و نظر میدن و اون وقت میتونی مقبولیت افکارت رو بسنجی   و از افکار دیگران  آگاه بشی مثلا" من

امروز به چند تا سایت و وبلاگ سر زدم و مطالبشون رو خوندم  چه چیز ها که ننوشته بودن یه عده /  ضد پسر شدن و واسه خودشون هر چی نسبت روا یا ناروا رو که  دلشون میخواد به جنس مذکر جماعت نسبت میدن از احمق و خنگ گرفته  تا ناقص الخلقه و بی جنبه و.... و مرتب داد میزنن که ای وای ما از پسر جماعت متنفریم و  به این جماعت محل .... هم نمیزاریم و..... یه عده  هم ضد دختر شدن و مثل گروه قبلی هر چی دلشون میخواد به جنس لطیف جامعه نسبت میدن از کم هوش و ترسو گرفته تا طفیلی عالم خلقت و....

یه عده شدن ضد دین و فکر میکنن که عامل تمام بد بختی های انسان دین و مذهبه و هر کی رو که دم از خدا و پیغمبر بزنه  مسخره میکنند و برچسب امل و عقب مانده و ... میزنند

یه عده شدن ضد عقل و ضد تمدن و .... و هر چیزی رو که در دایره دین (البته با یک تعبییر کاملا" شخصی از  خودشون)  نگنجه  طرد میکنند و اگه کسی هم زیادی اصرار کنه که اینجوری نیست مثل آب خوردن حکم  میدن که کافر و مرتد شده و واجب القتل

/ یه عده ضد عرب و ضد ترک و .... شدن و به جز ایرانیهای عزیز اون 6میلیارد انسان  دیگه رو داخل آدم جماعت حساب نمیکنندو هر چی گرفتاری و مشکلات از گذشته و حال و آینده  داریم گردن اجنبی  میندازند و  تمام هموطنای عزیز رو تبرئه میکنند انگار نه انگار که ای بابا این ما هستیم که توی مملکت زندگی میکنیم و با تصمیمات و عملکرد خودمون  سرنوشت کشور رو رقم میزنیم

و کلی  گروه آنتی .....و از این حرفها

حالا علت این طرز فکرها چیه ؟

خوب من فکر میکنم خودخواهی انسان نقش مهمی داشته باشه  وقتی  یک نفر خودشو محور عالم و آدم فرض کنه  اون وقته که  توقع داره همه و همه  مثل خودش باشند و مثل خودش فکر کنند /عمل کنند و بپوشند و بخورند و .......... خلاصه همه  آدمها یک کپی برابر اصل از شخص شخیصش باشند یعنی راحت بگم یه دایره دور خودش میکشه و هر کی  داخل دایره شد با شرایط بالا داخل آدم حساب میشه و هر کی بیرون موند خوب از همه چی بیرون مونده و اینجاست که دوستی ها و دشمنیها شکل میگیرن و خودی و غیر خودی مشخص میشن و معیار هم  همونیه که قبلا" خدمت شما عرض کردم اونوقت یه گروه میشن ضد پسر یه گروه میشن ضد دختر و ضد عرب و ضد عجم و ضد دین و ضد مدنیت و   هزارتا ضد دیگه .......

باور کنید اگه دست از خودخواهی و خود محوری برداریم و برای مابقی انسانها هم به اندازه خودمون حقی و ارزشی قائل بشیم  ودست از کینه ها و تعصب های بیخودی برداریم  زیبا تر میشه زندگی کرد و خیلی از این مشکلات و گرفتاریهای امروزه از بین میرن

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط پل |

 چند روز گذشته خیلی گرفتار بودم  یعنی در حقیقت گرفتار خودم بودم و دل خودم  ناراحت و دلخور بودم حالا از کی و چرا نمیدونم شاید از خودم شاید از رسم زمانه شایدم اصلا" نباید دلخور میشدم ولی باور کنید آدم گاهی اوقات تو زندگی به چیزهایی بر میخوره که هضمش یه خورده سنگینه  مسائلی که ما هرروز باهاشون برخورد داریم و سرسری ازشون میگذریم  مثلا" نمیدونم شما تا حالا فکر کردید که چرا آدها با هم رابطه(از هر نوعی) دارند و این روابط تا کی میتونه دوام بیاره ؟ واسه اینکه موضوع رو  بهتر توضیح بدم چندتا مثال میزنم

 به نوع رابطه بین یک کودک با والدینش توجه کنید: اولش به نظر میرسه که  این رابطه فقط عاطفی و احساسیه  و کودک ذاتا" پدر و مادرش رو دوست داره و والدین هم کودک رو دوست دارن اما اگه یه کم دقت کنیم متوجه مطلب دیگه ای میشم  اگر مادر به کودکش شیر نده و اون رو تر و خشک نکنه  آیا بازهم کودک نسبت به مادرش علاقه نشون میده؟ مطمئنا" نه

واسه همینه که یک کودک به دایه اش هم مثل مادرش علاقه نشون میده

پدر و مادرها چی ؟ اگر از تنهایی  در زندگیشون نترسند / اگر حس خودخواهی و حس مالکیت رو نادیده بگیرند (در خصوص این دو تا حس خوب فکر کنید)/ و.... آیا بازهم احساس میکنند که به  فرزندانشون نیاز دارند؟

و سایر روابط بین انسانها مثل رابطه بین دو دوست/ رابطه بین دو همسر / رابطه بین همکاران/ رابطه انسان با خدا  /و ...........

اگر به علت  این روابط نگاه کنیم متوجه یک حقیقت میشیم و اون  اینه که در اکثر مواقع این نیاز انسانهاست که باعث ایجاد یک رابطه  میشه و متاسفانه اکثر روابط تا زمانی ادامه دارن که ما نیازمون رفع نشده باشه و به محض بر طرف شدن نیازامون احساس میکنیم که اون رابطه دیگه برامون ضرورت زیادی نداره

 اینجاست که وقتی یه رابطه تموم میشه بعضی ها که واسه خودشون یه حساب دیگه(فارق از احساس نیاز )باز کردند شدیدا" سر خورده میشن و اونهایی که مثل من (البته تا دیروز)فکر میکردند که آدها به خاطر فطرت زیباشون و اینجور حرفها با هم ارتباط دارن سخت یکه میخورند و گاهی وقتها چوب اعتماد بیش از حد شون به دیگران رو نوش جان میکنند 

باور کنید خودم از این طرز فکر حالم به هم میخوره ولی چه میشه کرد گاهی وقتها حقیقت از زهر مار هم تلخ تره

 

امیدوارم  من در این مورد اشتباه کرده باشم
+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط پل |

 امروز مطلبی به ذهنم رسیدخواستم  در باره آن چیزی بنویسم اما دیدم جناب سعدی علیه رحمه  ۷۰۰ سال قبل پیش دستی کرده و در مورد آن یک حکایت جالب نوشته منم دیدم که خلاف ادب هست که رو حرف بزرگترها حرف بزنم بنابراین عین حکایت رو براتون نقل میکنم (البته با اجازه شیخ اجل)

 

يکی از بزرگان پارسايی راگفت :  چه گويی در حق فلان عابد که ديگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عيب نمی بينم و در باطنش غيب نمی دانم .

هر كه را، جامه پارسا بينى      پارسا دان و نيك مرد انگار

 

ور ندانى كه در نهانش چيست    محتسب را درون خانه چكار؟

+نوشته شده درشنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط پل |

نمیدونم تا حالا واستون پیش اومده که  توی یه جمع باشید وبخواید حرف بزنید اما چیزی واسه گفتن نداسته باشید یا نه؟

راستش ما آدمها بعضی وقتها فقط دلمون میخواد حرف بزنیم در حالی که خودمون خوب میدونیم که هیچی واسه گفتن نداریم(البته بعضی و قتها هم  فکر میکنیم که خیلی حرفها واسه گفتن داریم در حالی که اینطور نیست)   حالا توی اینجور مواقع اگه یک کم عاقل باشیم  دندون رو جیگر میذاریم و هیچی نمیگیم وگرنه اگه شروع کنیم به وراجی فقط آبروی خودمونو میبریم و حسابی ضایع میشیم

البته عدهای از روانشناسای محترم بر این عقیده هستند که  حرف زدن آدمها فقط به منظور بیان مطالب و خواسته های اونها نیست بلکه گاهی اوقات حرف زدن بخودی خود یک نوع عکس العمل در خصوص خواسته ها و (ببخشید) عقده های آدم که در درون ما یا همان ضمیر ناخودآگاه ما قلقلکمون میده و باید یه جوری این عقده ها رو خالی کرد و سادهترین راهش همون وراجی و چاخان و خدای ناکرده دادو بیداد و .... هست

البته معلمهای اخلاق شدیدا"توصیه میکنند که تا مطلب ارزشمندی واسه گفتن ندارید هیچگاه لب به سخن باز نکنید و به قولی

" سخن ای خردمند دانی که چیست                 کلید در گنج صاحب دل است"

 ولی من  یه تجربه خوب دارم واسه اینکه در اینجور مواقع هم حرفاتون رو بزنید و خدای ناکرده از قورت دادن حرفاتون دچار غم باد نشید و هم از بی ربط بودن حرفاتون اون یه ذره آبرو هم که دارید نره و بعدا"دچارپشیمانی و عذاب وجدان!!!! نشید  و اون اینه  در این مواقع بهتره هرچی که میخواهید بگید رو روی کاغذ بیارید و فقط  حرفاتون روبنویسید  اینجوری هم اون ضمیر ناخودآگاه رو خلاص کردید و هم حفظ شان و آبرو شده و تازه بعدا" میتونید چیزهایی رو که نوشتید بخونید و کلی به ریش خودتون هم بخندید 

+نوشته شده درپنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط پل |